روایت مرحوم یحیی زاده از دوران کودکی و نوجوانی خود در گفتگویی منتشر نشده
- اواخر تابستان سال گذشته بود که پروژه بزرگ جمع آوری تاریخ شفاهی میبد کلید خورد. بر همین مبنا ابتدا لیستی 80 نفره جهت انجام مصاحبه تهیه شد. در همان ابتدای کار، قرار گذاشته شد تا معمرین و سالخوردگان این لیست در اولویت مصاحبه باشند چرا که به هر تقدیر این دسته، بیشتر در معرض مرگ هستند. علیرغم اینکه مرحوم حجت الاسلام و المسلمین سید جلال یحیی زاده 52 سال بیشتر نداشت اما گویا خواست خدا بود که ایشان را از قاعده مذکور مستثنی سازیم و مصاحبه مفصلی را با ایشان ترتیب دهیم. به همین خاطر در صبح روز 22 مهر ماه سال 91، قراری را با ایشان تنظیم کردیم و آن مرحوم با رویی گشاده و آغوشی باز ما را به حضور خود پذیرفت. محل مصاحبه، راهروی مجلس بود و خوب یادم هست که ایشان قبل از انجام مصاحبه یک دور کامل ما را در قسمتهای مختلف پارلمان از جمله کمیسیونها و صحن علنی و ... چرخاند و این بخش ها را به ما معرفی کرد. حاج آقا سوالات ما را کاملا مستوفا و به تفصیل پاسخ می گفت و به همین خاطر هم مدت زمان این مصاحبه بیش از یک ساعت و نیم به درازا کشید و عاقبت هم نیمی از سوالات ما ماند برای جلسه دوم. جلسه ای که به عمر با عزت مرحوم یحیی زاده قد نداد و ما ماندیم و حسرت نماینده تمام عیاری چون سید جلال یحیی زاده فیروز آبادی. بخش اول مصاحبه مذکور پیش روی شماست...
سؤال: در ابتدا خود را معرفی نمایید و از زمان کودکی خود و وضع معیشتی و اجتماعی مردم در آن زمان بفرمایید؟
یحیی زاده: اول از شما و همکارانتان صمیمانه و خاضعانه به خاطر کاری که انجام میدهید، تشکر میکنم و امیدوارم که در این راستا موفق و موید باشید و این تلاش شما هم مورد تأیید خداوند منان هم قرار گیرد. بنده سید جلال یحیی زاده، متولد محله فیروزآباد میبد هستم. آن طور که والدین من گفته اند، بنده در روز میلاد امام حسین(ع) به دنیا آمدهام.
در چند سال اول زندگی در محلهی فیروزآباد و در یک خانهی شریکی با پنج خانوار دیگر در یک خانه زندگی میکردیم. آن خانه در نزدیکی حسینیه چهارده معصوم فیروزآباد و مطب دکتر کلانتری که قبل از دکتر آیت اللهی در آنجا طبابت میکردند بود. بعد از چند سالی ما به محله قلعه فیروزآباد آمدیم که در آن زمان بنده در سال سوم ابتدایی تحصیل میکردم و به یاد دارم وقتی که ما به آن محله آمدیم خانهی زیادی در آنجا قرار نداشت و در اطرافمان فقط صحرا بود و پدرمان خانه خشت و گلی را بنا کرده بود.
زمانی که ما به آنجا مهاجرت کردیم، خانههایمان برق نداشت و در فیروزآباد موتوربرقی بود که در سراشیبی «پیر رضا» که الآن هم به این اسم معروف است، قرار داشت که برق محله قلعه فیروزآباد را تأمین میکرد و تا حدود ساعت 11 شب هم بیشتر کار نمیکرد. ضمنا از عهده همه هم بر نمیآمد که بتوانند از این برق محدود استفاده کنند و فقط افراد متمکن از نعمت برق بهرهمند بودند. ما در آن خانهای که در قلعه فیروزآباد داشتیم نه تنها از نعمت برق بلکه از نعمت آب سالم و لولهکشی هم محروم بودیم. زمانی که پدرمان توانست چراغتوری بخرد خیلی برای ما لذتبخش بود که از این به بعد میتوانیم از نور این چراغ استفاده کنیم و دیگر از نور ضعیف فانوس و چراغ گردسوز راحت میشدیم!
بنده زمانی که به مدرسه میرفتم اهل مطالعه بودم. برای مطالعه کتب هم مجبور بودم که از نور چراغتوری استفاده کنم باوجود اینکه سوخت این چراغ، نفت بود و تهیه نفت هم برایمان مشکل بود، بسیار به مطالعه علاقهمند بودم و خیلی از اوقات تا بعد از نیمه شب به مطالعه کتاب مشغول بودم.
بنده در «دبستان میبدی» تحصیل میکردم که این مدرسه از اولین مدارسی بود که در میبد ایجاد شد. بنده تا سال سوم راهنمایی بیشتر تحصیل نکردم و پس از اینکه سال سوم را تمام کردم، پدرم به من گفت که نذر کرده بودم که اگر خداوند اولین فرزندم را پسر و سالم قرارداد او را برای طلبگی به حوزه بفرستم. من هم در ابتدا از روی اینکه پدر و مادر انسان نباید از وی رنجیده شوند، تقریباً به اجبار به نذر پدرم گردن نهادم. در همان سالی که بنده در مقطع سوم راهنمایی تحصیل میکردم در منطقه ما که بین استانهای یزد و اصفهان و ... میشد آزمونی برگزار شد که در زمینههای مختلفی بود و بنده در آن آزمون شرکت کردم و در کل منطقه رتبهی اول را کسب کردم. معلم زرتشتی داشتیم که خیلی از بنده به علت اینکه استعداد خوبی داشتم، پشتیبانی میکرد و زمانی که فهمید من میخواهم که درس را رها کنم و به تحصیل علوم حوزوی بپردازم به من گفت حاضر است که تمام مخارج تحصیلات دبیرستانی بنده را متقبل شود و پس از پایان تحصیلاتم بنده را برای کشورهای خارجی در رشته و مکانی مناسب بورسیه نماید.
مدیر مدرسه هم که آقای قاسمی بودند، خیلی از اینکه بنده این تصمیم را گرفتهام ناراحت بود. چرا که من از جمله دانشآموزان خوب مدرسه بودم و ایشان هم پیشنهاد دادند که من به این راه نروم و تحصیلات خودم را ادامه دهم. برخی دیگر از معلمین بنده که خیلی آدمهای متدین و خوبی هم بودند به پدر بنده میگفتند که تحصیل در زمینه علوم حوزوی برای کسانی است که قادر به تحصیلات عالیه نیستند و کسانی به حوزه می روند که مشکلی دارند و نمیتوانند درس بخوانند! حتی یکی از این معلمین، پدر بنده را تهدید کرد که از او شکایت میکند و او را بازداشت میکند که چرا فرزندش را مجبور کرده که از درس خواندن دل بکند و به حوزه برود!!
وقتی که من این ماجراها را دیدم، خودم جلوی آنها ایستادم و به معلم زرتشتی مان گفتم که در دین ما احترام به پدر و مادر واجب است و من هم از این باب چون پدر و مادرم میخواهند که این راه را بروم همین را انتخاب میکنم و راضی هم نیستم که کسی با آنها برخوردی بکند و آنها را به خاطر این تصمیمی که گرفتهاند سرزنش کند. پس از حدود شش ماهی که از شروع طلبگی بنده گذشت، باز هم روی پدر من فشار میآوردند که چرا این تصمیم را گرفته است - چون در آن زمان پزشکی رشته خیلی مهمی بود- به پدرم گفته بودند که فرزند شما با این وضعیت تحصیلی که داشت میتوانست از بهترین پزشکها بشود. حتی گاهی چندین نفر باهم به منزل ما میآمدند و دو سه ساعتی را علیه تصمیمی که پدرم گرفته بود و علیه مسیری که بنده انتخاب کرده بودم، صحبت میکردند. بهعنوان مثال میگفتند نهایت درس خواندن سید جلال این است که یکی مرجع تقلید بشود و رساله بدهد. ما که به مرجع تقلید نیازی نداریم و یک رساله را 35 ریال بیشتر نمی خریم! و با این حرفها قصد تخریب روحانیت را داشتند.
پس از چند مرتبهای که به پدرم علیه این راهی که بنده رفتهام اعتراض کردند، من جلوی آنها ایستادم و گفتم که در ابتدا من با توصیه و نذر پدر به این مسیر وارد شدم ولی الآن با عشق و علاقه تمام این مسیر را ادامه می دهم و این لباس طلبگی را فقط مردهشور میتواند در غسالخانه از تن من در بیاورد. وقتی که این قاطعیت را از بنده دیدند دیگر از کار خود پشیمان شدند و ما را رها کردند. هنوز هم برخی از معلم های ما در جمعهایی که شاید موافق بنده هم نباشند وقتی اسمی از من میآید این مطلب را معترف میشوند که در آن زمان من و یکی از شاگردانش که بعدها به فیض شهادت نائل آمد، از جمله دانشآموزان برتر آن معلم بودهایم.
بنده در حوزه، دقت میکردم به افرادی که به آنجا میآمدند و می دیدم غالبا افراد، با انگیزه و اعتقادی راسخ به سمت تحصیل علوم حوزوی آمده بودند. در ابتدا هم بهقولمعروف پی این را به تن مالیده بودند که در مسیری که گام نهادهاند از نظر مادی چیزی جز محدودیت و محرومیت وجود ندارد. نگاه بیشتر افرادی که به حوزه میآمدند در حقیقت نگاهی معنوی و آسمانی بود. کسی هم به گفتههای برخی افراد بهاصطلاح روشنفکر و تحصیلکرده اهمیت نمیداد. مهم اینجا بود که توده مردم برای روحانیت احترام و عزت خاصی را قائل بودند.
کلاً در آن زمان محبوبیت روحانیت نزد مردم خیلی بیشتر از الآن بود و همچنین قصد افراد برای اینکه روحانی بشوند هم خیلی خالص تر بود، چرا که در این زمان شاید برخی افراد با دیدن امثال من با خود بگویند که بهترین راه برای رسیدن به پست و مقام این است که روحانی شوند و با این قصد به حوزه بیایند اما در آن زمان وقتی فردی میخواست که طلبه بشود از همه طرف به او میگفتند که این راه چیزی جز بدبختی، زندان و حتی کشته شدن ندارد. به همین دلیل در زمان قدیم با نیت و عزمی جدی وارد حوزه علمیه میشدند.